Showing posts with label حسادت و حسرت. Show all posts
Showing posts with label حسادت و حسرت. Show all posts

Thursday, February 19, 2015

+

امام رضا بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی مشهدی‌هاست. حرمی بزرگ و نورانی دارد که اگر آن مذهب‌گریزی ناخواسته‌ای که در ما ایجاد شده را کنار بگذاریم، پس از تخت خواب آرام‌بخش‌ترین نقطه شهر است. آرامشی که ربطی به خدا و جزا و پاداش کار نیک و بد ندارد و جنسش از جنس استمرار حضور است. تصور کنید در اوج سرخوشی، مست و شاد و شنگول، افترپارتی با بچه‌ها رفتین آبمیوه رضا و دارید شیرنارگیل می‌نوشید. امام رضا کمی آنطرف‌تر ساکت و آرام حضور دارد. عزیزی را نابهنگام از دست می‌دهید و سوگوار و غمگین و تنها در گوشه‌ای نشسته‌اید و خاطراتش را مرور می‌کنید. بازهم امام‌ رضا همانطور آرام و ساکت آنجا حاضر است. در خلال روزمرگی‌ها، مسیر بازگشت به خانه از کنار حرم می‌گذرد، امام رضا باز هم هست. یا حتی در اوج افسردگی و پشیمانی دلتان می‌خواهد ضجه بزنید و اشک بریزید، گریه می‌کنید و اشک می‌ریزید ولی بازهم امام رضا همانطور آرام و ساکت آنجا نشسته، او سالهاست که همانطور ساکن و آرام آنجا نشسته و اعتماد به این موضوع که مدتهای مدید دیگری هم همانجا ثابت باقی خواهد ماند، از امام رضا آغوشی امن و مطمئن می‌سازد.
البته اگر دقت کنید کوه‌های انتهای شهر‌ هم قدمت و حضوری بیش از امام رضا دارند و برای شما آدمهایی که فرقی بین آدم و سنگ قائل نیستید یقینن آغوشی امن‌تر خواهد بود.

Tuesday, January 20, 2015

+






یکی دیگه از ساکنین خانه عشرت آباد همین نگین خانومه. این زیباروی بلوند، چهل سال با لبخندی ملیح و زیبا، دستاشو زیر چونه‌ش گذاشته و خندان و آرام در طی این سالها شاهد تمام اتفاقات این خانه بوده. در شادی و عروسی همراهی کرده و در عزا و ماتم تنها کسی بوده که خندیده. نگین خانوم مطمئن و محکم، عین قالی کرمون در تمام این سالها هیچی از جوانی و لبخندش کم نشده.
نمی‌دونم اینجا در عشرت آباد رسم بر اینه یا جاهای دیگه هم هست که از یه جایی به بعد، پس از فوت مرحوم، بازماندگان دور هم جمع شده و خاطرتاشان را با مرحوم مرور می‌کنند. خاطراتی عمومن خنده‌دار و مضحک که با خنده بلند دسته جمعی همراه است. از دید ناظر بیرونی، صدای خنده دسته جمعی، هرازچندگاهی آنچنان بگوش می‌رسد که اصلن با پرچم‌های سیاه و آگهی تسلیت نصب شده روی در همخوانی ندارد. اما فقط بازماندگان می‌فهمند و می‌دانند که این خنده‌ها خنده معمولی نیست و پایانش اندوهناک است و به تکان دادن سر و خیره شدن به قالی ختم می‌شود. مرحوم متولد زرند کرمان بود.

Monday, January 5, 2015

سوگ؛ پاسخ طبیعی و نرمال نسبت به یک فقدان

عزاداری یک امر مذهبی نیست. مذهب و قرآن فرم اجتناب ناپذیریست که عزاداری در این سرزمین به خود گرفته، با این حال عزاداری هرجای دنیا که باشد، گریه و اندوه دارد، اما این کیفیت و کمیتی که در ایران برایش قائل اند را بعید می‌دانم در جای دیگری نیز قائل باشند. عزاداری فرصتی برای گذر از درد بی‌درمان‌ مرگ عزیزان است و مراحل پذیرش مرگ را مهیا می‌سازد. دردی که اگر بی‌عزاداری تحمل شود، بازماندگان را در انکار و اندوه یا خشم و افسردگی فرو برده و آنان را به سوگ ابدی می‌نشاند.
رسم این است که بعد تشییع جنازه، فردای اولین شب خاکسپاری، صبح زود، قبل طلوع آفتاب، دوستان و آشنایان همگی بر سر مزار جمع می‌شوند تا بازماندگان را از مرحله انکار غم بزرگ عبور دهند. انکار این موضوع ساده که از این پس مرحوم شبها در تختخوابش نخواهد خوابید. پس از آن هم تا سه روز، صبح و عصر آنقدر در مسجد عزاداری برقرار است که اندوه پیش آمده با اشک و گریه و مشغله فراوان پذیرایی و حضور، هضم گردد. مراسم هفتم اما وقت عبور از خشم است. با گریه و شیون بر سر مزار مرحوم، تقدیر هستی و چرخ زندگی لعن و نفرین شده و سپس سفره‌ای پهن می‌شود تا ته‌مانده‌ی خشم هم خورده شود. بدترین مرحله اما افسردگی‌ست که تا چهلم ادامه دارد. با گذشت چهل روز، افسردگی کم شده و باز هم سفره‌ای پهن می‌شود تا بازماندگان امن و آهسته به مرحله پذیرش برسند، لباس عزا از تن بیرون کرده و زندگی را دوباره آغاز کنند.

Saturday, January 3, 2015

+




خواجه‌ربیع یه امامزاده بسیار قدیمی بوده که از سالها پیش تبدیل شده به گورستانی بزرگ و بی‌انتها با چندین حیاط بسیار بزرگ. اینجا پیاده‌روی موزائیک شده با هشت ردیف قبر دارد که بین باغچه‌هایی بزرگ با کاجهایی بلند و ساختمانهای پیرامونی فاصله انداخته. درست مثل معماری خانه عشرت آباد که حیاطی موزائیک شده بین باغچه و ساختمانهای پیرامونی قرار گرفته.
خانواده ما از دو بخش زنده و مرده تشکیل شده؛ زنده‌ها در عشرت آباد و مرده‌ها همگی در اینجا خوابیده‌اند و هربار مثل امروز یکی از ما زنده‌ها به بخش زیرزمینی خانواده اضافه خواهد شد و البته این موضوعی نیست که کسی در موردش حرف بزند، همه اعضای خانواده به این اصل ایمان دارند که کسانی از ما، آن پائین سالهاست که منتظرند. امروز دختر برادر مرحوم، بالای سر عمه‌جان با شیون و زاری به پدرش که سالها پیش فوت کرده بود می‌گفت " بابا ..بابا.. خواهرتم اومد پیشت"، او به حضور پدرش اطمینان داشت.
من هم مثل سایر اعضای خانواده خانه ابدی‌ام در این گورستان و در زیر همین سنگها خواهد بود و هیچ‌چیز آرامش بخش‌تر از این نیست که آدم در کنار بستگان عزیزش به خاک سپرده شود، در جوار مردگانی منتظر و دلتنگ.
مشهد یه قبرستون دیگه هم داره که بر روی یک تپه کوچک، در حومه طرقبه قرار گرفته. همیشه فکر می‌کردم اون تپه و اون منظره قشنگ با کاجهایی که روی قبرها سایه‌ انداخته بهترین مکان برای مردن و ماندن است، اما الان که فکر می‌کنم می‌بینم زندگی بعد مرگ مشخصن بسیار طولانی و طاقت‌فرسا خواهند بود و آن جهان غریبه را هیچ چیز جز معاشرت با نزدیکان و بستگان و خاطره‌بازی ابدی تحمل‌پذیر نخواهد کرد، حتی منظره بسیار زیبای تپه‌ای سبز که در سایه دائمی کاجها فرو رفته. خواجه‌ربیع برای زندگی ابدی جای خوبیه. حتی در بدترین حالت چون خیلی شلوغه؛ صبح قیامت بعد رستاخیز میشه در توده جمعیت گم شد و زیرزیرکی رفت تو بهشت.

Monday, December 1, 2014

+

ته گلوم یه آسانسوره که هرچی می‌خواد بره تو دلم با اون میره پائین. دیشب سر شام، لقمه‌ی آخر تو آسانسور دکمه پائین رو زده بود که خبر رفتنت از راه رسید و خودشو رسوند به آسانسور. خبر رفتنت به لقمه‌ی آخر با چشمانی خیس نگاه کرد، لقمه همه چیزو فهمید و پاهاش شل شد و وقتی به سر دلم رسیدن، دیگه نتونست رو پاش واسته. خبر رفتنت زیر بغلشو گرفت و دو نفری اشک‌ریزون رفتن داخل. لقمه‌های قبلی وقتی حال لقمه آخر رو دیدن، بغض کردن و دور هم پیچیدن و لقمه آخر رو تا ته دل دست به دست کردن. خبر رفتنت نشست یه گوشه واسه خودش و شروع کرد به گفتن ذکر مصیبت. اول از موهای قشنگت گفت، از چشای درشتت گفت، از لبهات حرف زد و ازت خاطره گفت. بعد هم رختای سیاهشو از تن‌ درآورد و از تن سفید و زیبات گفت، لقمه‌ها هم همه رختاشونو درآوردن. چراغها خاموش شد و لقمه‌ها دور خبر رفتنت رو گرفتن و شروع کردن به عزاداری. لقمه آخر ته دلم تو اون سیاهی نشست به شستن رخت چرکها. هرکی جاش تو دلم بود شروع کرد به سینه زدن، همه لخت و عور سینه‌زدن، اشک و گریه زیاد شد، رخت چرکا هم تمومی نداشتن. اون شب تو دلم تا صبح عزاداری بود.
بگرد زن، برگرد.

+

سر دلم یه خانومی نشسته بود که وقتی چشمم به چشای غزل‌خونی می‌افتاد، بلافاصله بهم می‌گفت : درب خودرو باز است. بعد من درمو دوباره می‌بستم و چشامو می‌نداختم پائین. یه ماه میشه که دیگه کسی نمیگه درم بازه. امروز زنگ زدم نمایندگی ایران‌خودرو، گفتن خانومه رفته مرخصی. فردا من هم می‌خوام برم مرخصی تا اون خانومه رو پیدا کنم و به چشاش که از همه چشما غزل‌خون‌تره نگاه کنم و بگم درم بازه، بیا تو.

Sunday, November 30, 2014

+

سر دلم یه پیرمرد یزدی نشسته که تو هوای سرد دلش شلغم پخته می‌خواد. صبور و آروم کنار بخاری می‌شینه، شلغمش رو با دست از تو قابلمه روی بخاری برمی‌داره، آروم آروم می‌خوره و به هیچی جز شلغم توی دستش فکر نمی‌کنه. پیرمرد همه فکراشو کرده، دیگه فکری نمونده جز شلغم و حسرت و خاطره. پیرمرد یزدی درونم ازوناست که آردش رو بیخته و الکش رو آویخته، نه اینکه تا ته دنیا رفته باشه، نه. از همون اولش شهوت و آزی نداشته، کارمند اداره ثبت بوده و تو زندگی چنتا دلخوشی کوچیک داشته که فکر می‌کرده تا ابد واسش می‌مونن ولی نموندن، نشده که بمونن، شوهر کردن و رفتن و خاطره‌ای شدن که وقتی کنار بخاری داره شلغمش رو می‌خوره می‌تونه هرچقدر دلش خواست بهشون فکر کنه. پیرمرد ریشش رو می‌خارونه و به شوهراشون که دیگه حتمن تا الان اونها هم پیر شدن فکر می‌کنه. حتی تو خیالش بهشون شلغم تعارف می‌کنه اما هیچوقت نمی‌خورن، نبایدم که بخورن، واقعن درست نیست شوهری از شلغمای مردی بخوره که روزی زنشو می‌خواسته و البته که هردو این موضوع رو می‌دونند ولی پیرمرد باز هم امیدوارانه تعارف میکنه، شاید چیزی عوض شد. پیرمرد یزدی درونم ریشش رو نمی‌زنه، نه اینکه بخواد ریش بگذاره و بره پشتش قایم بشه، نه، انگیزه‌ای نداره که کوتاه کنه. پیرمرد دیگه تمایلی نداره، واسه همین ریشش دیگه در نمیاد و سالهاست نیمه‌بلند باقی مونده.
هر سال همین روزها، وقتی تازه هوا داره سرد میشه، لم میده کنار بخاری، امن‌ترین نقطه جهان، دستی به ریشش میکشه و گرم میشه. بعد به خودش میگه اگه این زمستون رو هم رد کنم، هوا که گرم شد، حتمن ریشم رو از ته می‌زنم. بخاری رو خاموش می‌کنم. شلغم رو می‌گذارم کنار و به‌جاش گوشت می‌خورم. یه گاز به شلغمش می‌زنه و ادامه میده که آره، گوشت می‌خورم، زن می‌گیرم، قرص شهوت می‌خورم و از یزد می‌رم شمال، می‌رم رشت، می‌رم انزلی، رامسر، دریاکنار. پیرمرد نوک انگشتاش رو که از خوردن شلغم خیس شده روی بخاری خشک می‌کنه و به شلغم‌های باقی‌مونده تو قابلمه نگاه می‌کنه. با این چنتا دونه شلغم آخه چطور این زمستون رو رد کنه. امروز تازه هشتم آبانه.

Thursday, November 27, 2014

+

یکی از آموزش‌های سربازی مربوط به نگهبانی دادن میشه و مثل سایر چیزهای نظامی قوانین سفت خودش رو داره. نگهبان در حالی که داره از محل نگهبانیش قدم زنان نگهبانی میده در صورتی که شخصی را از دور دید باید با صدای بلند فریاد بزند، کیست؟ بعد در صورتی که شخص مجاز به حضور در محل بوده یا در واقع آشنا باشد، باید در جواب فریاد کیست، فریاد بزند: آشنا. بعد نگهبان باید دوباره فریاد زنان بپرسد که : آشنا کیست؟ و در اینجاست که فرد غریبه باید کلمه عبور را بگوید و خودش را معرفی کند. در ماه اول سربازی برای اولین بار در یک شب زمستانی سرد و تنها که هیچ پرنده‌ای آن اطراف پرنمی‌زد، مجبور شدم با صدای بلند و از فاصله 20 متری به سربازی که به سمتم می‌آمد، بی آنکه فیلمبرداری یک فیلم عصرحجری باشد، بگویم "کیست؟" سرباز اعتنایی نکرد و به من نزدیکتر شد، برای بار دوم فریاد زدم کیــــــســــت؟ و باز هم هیچ اعتنایی نکرد، برای سومین بار فریاد زدم کیست. سرباز با نیش باز از بغلم رد شد و شل و بیخیال گفت آشنا بابا، آشنام. طبق دستور فریاد زدم آشنا کیست .. سرباز رفته بود، جوابی نیامد. با صدای آهسته از خودم پرسیدم واقعن آشنا کیست، آشنا .. هیچ آشنایی نیست.

Thursday, July 10, 2014

+


یک روز از حمالی که مرا با ریکشایش می‌کشید پرسیدم: چرا حشیش می‌کشی؟ با چشمان کوچک و غمگینش که دیگر داشتند تیره می‌شدند، به من نگریست و پاسخ داد « زندگی، زندگی ارباب، سخت است ».

چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس

+

در چین معمول‌ترین راه خودکشی دار زدن است؛ بعد نوبت به استعمال حشیش به مقدار زیاد و تیغ می‌رسد. هرکس مرتکب خودکشی می‌شود، برای آنکه مطمئن شود مرگش دشمنش را نابود خواهد کرد، دلایل خودکشی‌اش را بر روی بدنش می‌نویسد و مسئول مرگ خود را معرفی می‌کند. بدینگونه چینی‌ها همیشه می‌ترسند که مبادا برای تقاص گرفتن، دست به خودکشی بزنی. یک شب شخصی یک روستایی را غارت کرد، کیسه پولش را برداشت و رفت. روستایی فریاد زد به من رحم کن، کیسه پولم را برگردان، اما دزد تندتر دوید. روستایی دوباره فریاد زد به من رحم کن، اگر پولم را ندهی خودم را می‌کشم ! دزد ترسید و بی‌درنگ کیسه پول را به روستایی برگرداند.

چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس

+

گیشاهای ژاپنی در اوج لذت جنسی بر روی مرد خم می‌شوند گویی که مریض است و می‌خواهند درمانش کنند یا کودکی گریان است و آغوش می‌گشایند تا نوازشش کنند. زن چینی اما بر روی مرد خم می‌شود گویی که دشمنی کشنده است که در جنگ اسیر شده و می‌داند که رحمی در کار نیست.

چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس

Sunday, July 6, 2014

+

امروز از خیابان می‌گذشتم که زنی را دیدم با مویی لخت که روی بام خانه زوزه می‌کشید و خیابان را دشنام می‌داد. این نوعی جنون است که به سراغ زنان چینی می‌آید. آنها آرام و مطیع‌اند، کار می‌کنند، می‌شویند، شپش می‌گیرند، می‌پزند، در قایق‌ها پارو و سکان را نگه می‌دارند، در مزارع شخم می‌زنند و می‌کارند و درو می‌کنند. اما ناگهان به جنونی شبیه هاری دچار می‌شوند. سالها خشم در دلشان انبار می‌شود، اما ناگهان سرریز می‌کند. آنگاه به بالای بام‌ها می‌روند و خیابان‌ها را دشنام می‌دهند.
ملکه امپراتور لو در سال 190 قبل از میلاد، زنی خوب و آرام بود. ناگهان روزی دچار این دیوانگی شد. دست و پای تسه، ندیمه شاه را برید. آنگاه چشمهایش را در آورد، گوشهایش را برید، سرب مذاب به حلقش ریخت و او را درون فاضلابی انداخت و بالاخره چون باز به خشمش غالب نیامده بود بالای بام قصر رفت و خیابان را به دشنام گرفت.

چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس 

+

معیارهای چینی یک زن زیبا چیست؟ دماغی ظریف، ابروان نازک و بلند همچون نقش کوه‌های دوردست، چشمان کوچک و شفاف همچون آب به هنگام خزان. محبوب‌ترین خصوصیت زن چینی، گودی روی گونه است که آن را گود شراب می‌نامند و سرخی روی گونه که آنرا گل هستی می‌گویند. اما آنچه چینی‌ها را دیوانه می‌کند، پای زن است. عمیق‌ترین منبع لذت آنها از پا سرچشمه می‌گیرد. آتشی‌ترین خواهش شهوانی چینی‌ها در پای زن متمرکز است و پا هرچقدر کوچکتر کشش آن بیشتر. مبلغان مسیحی در چین از پیروانشان سوال معمول آیا به وسوسه افتاده ای را نمی‌پرسند، می‌پرسند آیا پای زنی را دیده ای؟
از این روست که قرنها پیش، زنان به تمنای خوش آمد مردان به محکم پیچیدن پاهاشان در کودکی پرداخته اند تا از رشد آن جلوگیری کنند. وقتی نخستین بار این پاهای ناساز را دیدم، آن نفرتی را احساس کردم که بدن ناساز انسان همیشه برمی‌انگیزد و وقتی زنان با دستهای باز اندکی افتان و خیزان و خمیده به جلو راه می‌رفتند، احساس می‌کردی حالاست که بیافتد. احساس ناراحتی کردم و چشم برگرداندم. اما کم کم افسون تاریک و شگفتشان مرا به خود کشید. نه تنها نگاهم بر پای ناسازشان افتاد بل به راه رفتن سست و کودکانه‌شان. وقتی زن چینی افتان و خیزان، با دستهای باز راه می‌رود، تمامی رفتار، ندانم کاری، تردید و وقارش را نشان می‌دهد. آنچه در یک زن، پیش از هرچیز مرد قوی را جذب می‌کند، ضعف، بی اطمینانی و لرزش اوست و چنین مردی حتی از بدشکلی و ناسازی کوچکی در اندام زن لذتی نامرسوم می‌برد. این همه را چینی‌ها از طریق حکمتی دست نایافتنی با ناسازکردن غیرطبیعی پای زنان دریافته اند.

چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس 

Monday, June 30, 2014

+

یکصد و سی‌ و پنج اندیشه‌نگار چینی با ریشه زن نوشته می‌شوند. از این میان فقط چهارده‌تا معانی نسبتن خوب را بیان می‌کنند. سی‌ و پنج‌ تای آنها شرم‌آورترین و زشت‌ترین معانی زبان را داراست و هشتاد و شش تای باقی‌مانده، هیچ کنایه خاصی در بر ندارد. ترکیب ریشه زن با ریشه سپر معنی هرزه و فاسد و خائن می‌دهد و اگر سه بار تکرار شود معنای زنا، دسیسه، و بی‌شرمی می‌دهد. چینی‌ها زن را قدرتی تاریک، رازآمیز و مردافکن می‌شمارند و می‌گویند زن به دوازده سال که رسید به اندازه نمک قاچاق خطرناک می‌شود. زنان را نابودکننده شهر، ویران کننده چهان و عفریتی پلید می‌نامند و در این باره شعری سروده اند.
در شمال زنی هست
او را می‌بینی و پادشاهیت را از دست می‌دهی
باز او را می‌بینی و جهان نابود می‌شود

چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس 

+

اینجا در پکن گیشاهامان را خواهرکلبه می‌نامیم. در فوچاو آنها را اشکال سپید می‌نامند و در کانتون مروارید می‌گویند. آنها برایمان کمی آواز می‌خوانند، چند کلمه قشنگ می‌گویند و می‌روند.


چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس 

+

گیشای پیر دوباره سامسینش را بر زانوانش تکیه می‌دهد و شروع می‌کند به آواز خواندن: « گیشایی بودم در اینجا، سالهاست، و انتظار معشوقم را می‌کشم و امروز به هنگام سپیده دم، خواب دیدم که او آمد؛ بیدار شدم و گریستم و گریستم و هنوز می‌گریم .. »

چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس 

+

یک ضرب‌المثل ژاپنی می‌گوید « شیرین‌ترین زنان، اول همسر دوستت، بعد گیشا، بعد کلفت و بالاخره همسر خودت است »

چین و ژاپن - 1935 - نیکوس کازانتزاکیس 

Sunday, June 15, 2014

+

من و معشوق ابدی عزیزم زندگی مشترک خوبی داریم؛ من سراسر روز به او فکر می‌کنم و او سراسر روز از تمام چیزهایی که مرا به یادش بیاورد می‌گریزد. اما در لحظه ای مشترک، هردو به این موضوع فکر می‌کنیم که طرف مقابل هم می‌داند و موضوع ذهن ما را می‌خواند. آن لحظه مشترک در نظر هردو ما در ابتدا ترسناک بنظر می‌رسد و سپس تبدیل می‌گردد به واقعیتی پذیرفته شده و این موضوع برای من و معشوق ابدی عزیزم، آرامش به همراه دارد.

+

من و معشوق ابدی عزیزم زندگی مشترک خوبی داریم، دوریم از هم ولی در صلح زندگی می‌کنیم. هر سه سال به اندازه 4 ثانیه با یکدیگر برخورد می‌کنیم که آن هم به این علت است که هر دو آدمی که در یک شهر زندگی کنند، لزومن طبق قانون احتمالات لااقل یکبار در طی چهار سال با یکدیگر برخوردی کوتاه خواهند داشت. لحظه عبور از چهاراه، پشت شیشه تاکسی یا لحظه خارج شدن از بقالی.

Friday, May 30, 2014

+

هانریش بل در کتاب عقاید یک دلقک، با زبان دلقک از دردهای بسیاری گفته و می‌گوید که فقط دو چیز این دردها را تسکین می‌دهند، مشروب و ماری. مشروب یک تسکین موقـتـیست ولی ماری نه. در جایی دیگر از کتابش گفته است که تصور اینکه تسوپفنر، ماری را در موقع لباس پوشیدن، یا بستن در خمیردندان می‌تواند و مجاز است تماشا کند، مرا رنجور می‌کرد. همچنین این تصور که تسوپفنر به تماشای ماری در موقع بستن در خمیردندان ممکن است اهمیتی ندهد، مرا رنج می‌داد. آقای بل از تصور تماشای ماری، زنی که دوستش می‌داشته، توسط یک مرد واقعی با اسمی واقعی رنج می‌برد. برای آقای بل احتمال زیادی داشته که چنین اتفاق رنج آوری، یک بار یا چندین و چند بار به وقوع پیوسته باشد.
در مقایسه اتفاقات هم درد، پذیرش درد و یا خفت ناشی از آن اتفاقی که احتمال وقوع بیشتری دارد بسیار آسانتر از موردی است که احتمال کمتری برای وقوع دارد و این موضوع باعث می‌شود، تصور اینکه یک مرد احتمالی، ممکن است بارها  تو را در موقع لباس پوشیدن، یا بستن در خمیردندان توانسته و مجاز بوده که تماشا کند و یا اینکه ممکن است اهمیتی به آن چیزی که می‌بیند ندهد، مرا خیلی بیشتر از آن دلقک لجباز و یک‌دنده رنج دهد. من از تمامی مردهای احتمالی تو عمیقن متنفرم.