یک لذتی هم هست به اسم لذت انتظار، انتظار آمدن پیتزای تلفنی که باید نیم ساعتی از آن لذت برد، اما اغلب نمیشود چون دقیقن وسایل ارتباط جمعی با بیرحمی همیشه خرابش می کنند. این اخبار بد و آمار درد و غصهای که هر لحظه دارد بر ما وارد میشود خودش را در شکنندهترین اتفاق روز یعنی همین انتظار عزیز نشان میدهد و خرابش میکند. منتها هویت پیتزا آنقدر جذاب و چرب است که میشود وقتی خودش آمد، رفت و پشتش پنهان شد و گاز زد و همه چیز را فراموش کرد و چاق شد، غم چاق کننده است.
Saturday, February 25, 2012
چشمان همیشه گشنه - 03
Tuesday, February 21, 2012
Saturday, February 18, 2012
چشمان همیشه گشنه - 01
Wednesday, February 15, 2012
پلان افسردگی - 05
1. حال من حال همان پادشاه تنهای سیارهی دورافتادهی قصه شازده کوچولو است که میدانست شب و روز به امر او در پی هم نمیآیند با این حال فرمان میداد و حکمرانیاش را میکرد، پادشاه مرد عاقلی بود، عاقل و تنها.
2. پنجره به پنجره عاشقشونم اما میدونم پشت هیچکدوم از این پنجرهها زنی در انتظارم ننشسته، حتی آن یار دیرین و آرزوی دائمام پشت هیچکدام از این پنجرهها نیست. حتی پشت آنهایی که تاریک و خاموشند. آرزو که پشت پنجره نمیرود، آرزو مینشیند بر باد و میرود.
3. واقعیت اول این است که من معماری هستم آسیب دیده از خاطرهای در گذشته، از معشوقی ابدی در دانشکده و واقعیت دوم هم این است که زنم اصلن نیامده که بخواهد برود. تصحیح میکنم، عبارت «زنم» اصلن عبارت درستی نیست چون زنم، زن من که نشده، شده زن یکی دیگه، یعنی لابد تا الان شده. لذا این منه باور نکن، این مشحسن مکرر، روزهایش را لابلای داستانهای ساختگیاش میگذراند تا فراموش کند که نه خانی آمده نه خانی رفته. من گاو مشحسن نیستم، من خود مشحسنم، مشحسنی ام که عاشق گاوشه، البته گاوی که هیچوقت نداشته. ریچارد براتیگان هم وضعیتی مشابه داشت که اسمش را گذاشته بود رویای بابل، کاش مال من نوعی بیماری باشد و من بیمار باشم، بیمار که باشی تکلیفت معلوم است، میروی دنبال درمان و من درمانم را در داستانهایی میجستم که میساختم و میتوانستم با آنها واقعیت را دلخواه کنم.
4. ناظر خارجی میگوید تضاد با واقعیتش تاسفبار است اما ناظری که روی شانههایم نشسته، آنقدر هیجان زده است که این چیزها اصولن برایش مطرح نیست و دارد از اپیزود اپیزود سریال افسردگیام لذت میبرد.
پایان. شبها که چراغهای سرزمینم روشن میشوند، مبل را جلو میکشم، مینشینم و برای تکتک زنهای پنجرههای روبرو ساز میزنم و میخوانم و کمکم وقت آن میشود که واقعیت تلخ هم از آنطرف بیاید و بنشیند بکنارم و گیسو بگشاید. او گیسو بگشاید و من ساز بزنم و بخوانم و در نهایت مرا باور دهد که او خودش برعکس اشکش هرگز نمیآید.
Tuesday, February 14, 2012
پلان افسردگی - 04
1. در به در، از این اتاق به آن اتاق دنبال نشانهای از تاهل میگردم. اولین جایی که بنظر هر آدم متاهلی میاد عکسهای ازدواج و آلبوم خونوادگی است، کشوی آلبومها رو روی زمین خالی کردم، تنها یه آلبوم مونده بود از اون به یادگار، لذا تیکه دادم به دیوار و آلبوم را ورق زدم. عکسهای بیربط عروسی دیگران، عکسهای دانشجویی، اردوهای دورهمی و خب خیلی محدود عکسهای دو نفرهی من و زنم با پسزمینههای قشنگ و مختلف، حالات مختلف، خندان / معمولی / متعجب. بهترین عکس دونفره آلبوم هم قاب شده بود و نشسته بود جلوی آینه، کنار عطرها. یه عطر قدیمی هم هست به اسم «استلاّ» که بوی زنمو میده. پرتکنندهتر از بوی عطر نداریم لذا عکسها رو بیخیال شدم و بو کشیدم. اینبار هم منو پرت کرد به دورترها بطوری که یادم رفت چه بیتابانه داشتم اورا میجستم. دنبال چیزی میگشتم تا به خودم ثابت کنم، مدرکی، نشونهای هر چیزی که نشانی از زنم داشته باشد و من جز چند عکس و یک شیشه عطر چیزی نیافته بودم. البته بماند که بوی عطر پرتم کرد به جایی که خودش به تنهایی مدرکی مستدل بود، با این حال هنوز جناب قاضی راضی نشده بود. کف اتاق دادگاهی شده بود که قاضی و شاکی و شاهد و وکیل و متهمش خودم بود و فقط کافی بود خودم به خودم اثبات کنم که پای زنی هم در کار است، یا در کار بوده اما مدارک ناقص بود، همیشه یک پای ادله لنگ است. یه شیشه عطر زنونه و عکسهایی که میشد فتوشاپ شده باشند که مدرک نمیشه. مدرک باید خود زن باشد. زن باس بطور مستدل در دستانت باشد، اما نبود.
2. یه عادت عجیبی هم بینمون مشترک بود که هردو وقتی لباس نو میخریدیم، نمیپوشیدم، لباس نو جاش تو کمد بود، باید میرفت تو کمد و منتظر نوبت میموند. یعنی اینطور نبود که نو بیاد و کهنه بشه دلازار. لباسهای کم پوشیده و هرگز نپوشیدهام را ایستاده ورق میزدم، یکی پس از دیگری حتی پولیور بنفشهی بنتونم رو هم دیدم اما اثری از لباس زنانه نبود. یک تصوری هم هست که میگوید اغلب زنها وقتی میروند از خودشان لباسی، تکه لباسی، چیزی باقی میگذارند برای بو و خاطرهبازی، اما اینجا چیزی که بر زنی دلالت کند یافت نمیشد لذا کاملن منطقی نتیجه گرفتم که زنم لخت بوده، عمومن لخت بوده، برایم بیلباسی میکرده، عشوههای ملایری، قرهای ریز از راه دور.. و من دوباره پرت شدم و تکیه داده شدم به کمد.
3. برهان خلف میگوید اگر در چیزی تردید داشتید، سعی کنید تا خلافش نقض شود آنگاه مطمئنتر خواهید بود و این برهان، صورت مسئلهی مرا را تبدیل کرد به تلاش برای پیدا کردن نشانههایی که حضورشان با وجود زنم مغایرت داشته باشد. کتابهای کتابخانه از یک جایی به بعد بیشتر از آنکه کتاب باشند، میشوند خاطره. کتاب اول، در جبهه غرب خبری نیست، سرگذشت چندتا سرباز آلمانی در جنگ جهانی اول که بجای جنگ فقط لوبیا و سوسیس میخوردن. این یکی هیچ نام و نشونی نداره، انگار صاحاب داره اصلن. اما بالای صفحه دوم کتاب شازده احتجاب نوشته تقدیم به شما الف-خ و الف اسم یک زن است.(سلام الف). کتاب بعدی نون حه، بعدی میم میم، سین نون، سین الف و سین خه. همگی اینها اسامی زنانی اند که یک جایی در طول زندگیام به من کتاب دادهاند اما فقط این سین خه است که هنوز من را یاد زنم میاندازد، ایداد. تا به امروز انگار به زنم همیشه فقط اشاره شده تا جایی که هم اکنون در این وضعیت اسفناک حتی اسم و فامیلش را هم گم کردهام. کتابخانه را کامل گشتم، کتاب به کتاب و به سیزده زن غریبه برخوردم. برهان خلف میگوید امکان ندارد که سیزده زن بی آنکه هیچ کدامشان با تو ازدواج کرده باشند به تو کتاب داده باشند. یکی دوتا شاید ولی سیزده تا نه، لذا زنم بطور حتم یکی از اینهاست. امکان بعد میگوید، شاید همهی اینها یک جایی، یک وقتی زنم بودهاند، نه البته همزمان. چون همزمانی سخته و همزبونی از همزمانی بهتر. انگشتانم را وارسی میکنم، حلقهای در کار نیست، لابد از چهارمی به بعد دیگه تصمیم گرفتم که حلقه نداشته باشم و تفریح کنم. آخه چه لزومی هست به شوآف هرروز و هرلحظهی تاهل. اما با تمام اینها فرض خلف اثبات نشد ولی در عوض حکم هم باطل نشد. این حکم از آنهاست باطل نمیخواهد بشود.
4. بیربط، بیربط، بیربط. وقتی دارم در به در دنبال نشونهای از یک زن تو زندگیم میگردم، کله بریده و خونی یک اسب تو تختم چه کمکی به من میکنه؟ ولی من این رو هم تبدیل به فرصت کردم، کنار تخت ایستادم و برای جفتمون فاتحه خوندم.
پلان افسردگی - 03
1. ایستاده ظرف میشورم و یه تاریخچه مبارزات آزادی خواهانهی زنان فکر میکنم. مطالعهای در مورد حقوق زنان نداشتم ولی میدانم که در گذر زمان همیشه یه مشت زن ستیز امل بودهاند و تاکید داشتهاند که هرچقدر هم از تاریخ تمدن بشر بگذرد، خانهی اول زن تخت و خانه دومش آشپزخانه است. بعدها فعالین حقوق زن آمدند و گفتند برابری و تفاهم معقول ترین گزینه است. بعدترها یه مشت فمینیست همجسنباز آمدند و از تمام زنهای دنیا خواستند علیه مردانشان قیام کرده و از آنها بیگاری بکشند. گفتند ظرف نشورید، تمکین کردید مهم نیست فقط ظرف نشورید. اما در مورد خاص زندگی زناشویی ما، این مسئله اصولن از اساس مطرح نبود چون برای من بعد از پشت پنجره اتاق، آشپزخانه محبوبترین مکان در این خانه است و ظرف شستن جزء لذتبخش ترین کارهای عالم نزد من. فیالواقع مردی هستم با یک زن درون بسیار فعال و منطقی. ظرفها را من میشستم و تاجایی که وقتم اجازه میداد خودم آشپزی میکردم و عمیقن راضی بودم. حافظه خوبی دارم اما یادم نمیاد که حتی یکبار، فقط یکبار، محض رضای خدا یا واسه دلخوشی من، زنم رو در حال ظرف شستن دیده باشم. تنها ارتباطی که بین زنم و سینک ظرفشویی میتونم برقرار کنم، مکالمه با صدای بلند از آن اتاق به آشپزخانه بود که اغلب حین ظرف شستن من، بینمان در میگرفت. اگه یروز یکی ازم بپرسه که زنت ظرف هم میشوره؟ بهش میگم والا ظرف که نمیشوره ولی خیلی دلش میخواد بشوره. آخ از اون دلش.
2. لذت آب خوردن از یک بطری شیشه ای را با چه می شود مقایسه کرد، هیچ. آب خوردن با شیشه درحالی که در یخچال باز مانده، بارزترین نشانه بیمبالاتی در یک مرد است و این دقیقن همان چیزی بود که زنم را آتش میزد، وقتی از آتش حرف میزنم دارم از کارد و انسداد خون حرف میزنم بطوری که وقتی من را در آن حالت میدید، نمیشد کوچکترین نشانه ای هم از سالها زندگی مشترک، در صورتش دید. اصلن انگار هیچوقت با هم ازدواج نکرده بودیم. « آخه چرا باید زن و شوهر، دهنی هم رو نخورن وقتی هزار کار دیگه با هم میکنن » « مگه سگ دهن زده که اینطوری برخورد میکنه » « چته خب دارم آب میخورم » البته این جوابهای قشنگ را فقط در ذهنم می چرخاندم. خانواده زنم را حقیقتن میشد خرده بورژوا نامید، از آنهایی که به این با دهن آب نخوردنها خیلی اهمیت میدهند. دو جور بورژوا داریم، بورژوای خرد و کلان، البته من که تاحالا یه بورژوای واقعی رو از نزدیک ندیدم، فقط شنیدم به بعضیا میگن خرده بورژوا، لذا شاید تعبیر درستی از خونواده زنم نباشه. تنها شبی که زنم خواست ظرف بشوید که ای کاش که نمیخواست، من احمق رفته بودم سر یخچال و داشتم با شیشه آب میخوردم، خواستم برگردم که شروع شد، در واقع همه چیز از این لحظه شروع شد. به سرعت عصبانی شد و مثل یک مرد داد کشید، تمام زنانگیاش را فراموش کرده بود و فقط فریاد میکشید. طغیان کرده بود و هر لحظه خشمگینتر میشد. زنها همیشه ابعاد تازهای دارند که از خودشان بنمایش بگذارند، چه خوابیده، چه ایستاده.
3. لیوانهای شیشهای در حال خشک شدن بودند، سه عدد لیوان بزرگ شسته شده، دوتا به علت نوشابه، سومی هم بخاطر دوغ. زنم تو لیوان نوشابهای دوغ نمیخوره. فنجان چای بعدازظهر هم بود و البته کاسه سرامیکی چیپس روی میز اتاق نشیمن.
4. تو زندگی هر زوج مشترکی دو شب مهم وجود داره، یکی شب ازدواج یکی شب اولین دعوای واقعی و اون شب کذایی، شب ازدواجم نبود. اگر شماره سه را با شماره دو مخلوط کنیم آنگاه چه خواهیم داشت؟ بلی درست حد زدید، شماره چهار. خیلی سخت و دردناک خواهد بود دیدن آن ابعادی از همسرت که هرگز نه خودش میخواسته دیده شود نه تو. با شیشه آب خوردم اما اصلن انتظار نداشتم سه عدد لیوان یکی پس از دیگری از کنار سینک به دیوار روبرو برخورد کرده و خرد شوند. ولی اتفاق افتاد. تکههای شیشه همهجای آشپزخانه پخش شد و من با همان بیمبالاتی قبلی بیدمپایی کنار یخچال گیر افتادم. زنم مانند هر زن دیگری دمپایی داشت لذا از روی خرده شیشهها با عصبانیت رد شد و رفت و این آخرین تصویر من از زنم بود. من مانده بودم و پای لخت و سرامیکهای سفید و پرشیشه لذا چارهای نبود جز عذرخواهی با صدای بلند، طوری که زنم هرجا باشه بشنوه. اولش با عذر خواهی شروع شد، بعد به قول دادن رسید، قول دادم دیگه با دهن آب نخورم، قول مسخرهای بود، میشد وقتی نیست یواشکی با دهن آب خورد، لذا قول دادم، خبری نشد، دوباره قول دادم اما انگار بیرون از آشپزخانه اصلن کسی نبود. اینطور وقتها، زنها معمولن یک صدایی ازخودشان تولید میکنند که یعنی دارم یک کار دیگه میکنم و حواسم به تو نیست، بیشتر التماس کن عزیزم. اما هیچ صدایی هم نمیآمد. مجبور شدم وضعیت بدون دمپایی ماندن و شیشههای شکسته را همانطور ایستاده کنار یخچال و با صدای بلند برایش توضیح بدهم. دادم، خواهش کردم، داد زدم، ساکت شدم اما باز هم افاقه نکرد. به خودم گفتم اگه این واقعن زنت بود حتمن میومد کمکت ولی حالا چی، پانزده دقیقه بود که یه مرد مجرد گیر کرده پشت خرده شیشهها بودم، خرده شیشههای زن سابقم. چارهای نبود، از روی کابینتها و ماشین لباسشویی خودم را به در رساندم و هرطور بود فرار کردم اما انگار زنم زودتر فرار کرده بود. طولی نکشید که فهمیدم من بیرون از آشپزخانه دیگر زن ندارم، زنم همان زنی بود که از آشپزخانه خارج شد و دیگر هرگز مراجعت نکرد. کاش پشت همان خرده شیشه ها تا ابد متاهل میماندم.

