Tuesday, March 6, 2012

پلان افسردگی - 08



1. وقتی چهارتا تعمیرکار با هم از راه برسند دیگه تو اون خونه جایی واسه تو نیست و فرصت مناسبی پیدا میشه که سری به گاراژ بزنی. پدرم ارتشی بود از مال دنیا فقط یک تانک و چند تا گلوله باقی گذاشت. قبل از رفتنش گفت، تو کلن حالیت نیست ولی اینا یه روز لازمت میشه، گفت همه آدما یه روزی تو زندگیشون به یک تانک مسلح واقعی احتیاج دارند اما من آدم مسالمت آمیزتری بودم پس تصمیم گرفتم وقتش که شد، این تانک بشه ماشین عروسیم، این تانک بوق هم داره.



2 comments:

  1. داری می ترکونی...خوبه...خوبه

    ReplyDelete